. که يکي از بهترين اين زنان رودابه است ، در داستان رودابه و زال ، رودابه در مقابل خواهشها و دل نگرانيهاي مادرش قرار مي گيرد و در برابر خشمگيني و عضبناکي پدر هيچگاه تسليم نمي شود . فردوسي در توصيف اين روحيه حماسي و دليري زنان ، بسيار هنرمندانه قلم زده است تصويري که از رودابه به دست مي دهد ، از رنگي حماسي و جلوه هايي خاص برخوردار است که در عين زيبايي ، در رساندن حماسه به نقطه کمال ، نقشي بسزا دارد در شاهنامه نقش و کارکرد سياسي اجتماعي زنان را نمي توان ناديده گرفت زناني که به راستي زمينه ساز قيام همسرشان بوده اند و زنان با عدالت سالهاي زيادي پادشاهي کردند مثل هماي و زنان ديگري که هريک در دلاوريها ، وفاداري ، سياست و درايت بي نظير بوده اند.
زنان شاهنامه
1- آذر گشسب
دختر رستم دستان همسر گيو فرزند گودرز است فردوسي فقط در يکي دو مورد نام او را ذکر مي نمايد يکبار آنجا که داستان رفتن گيو براي آوردن کيخسرو از توران را تعريف مي کند و ديگر آن جا که گيو خود را مي ستايد.
مهين مهان همه گيو بود که دخت گزين رستم نيو بود
خبر شد همان گه که بانو گشسب که مرگيو را رفتن آراست اسب
مهين دخت بانو گشسب سوار به من داد گردن کش نامدار
به من داد رستم گزين دخترش که بودي گرامي تر از افسرش
سپردم به رستم همي خواهرم مه بانوان شهر بانو ارم
اين همسري از روي لياقت و شرافت انجام گرفت زيرا دلاوري پس از رستم غير از گيو وجود نداشت رستم پس از آزمودن ساير پهلوانان دختر خود را به گيو داد.
2- آرزو
اين بانو ، دختر ماهيار گوهر فروش و همسر بهرام گور است ، بهرام هنگام شکار به دشت و مرغزاري رسيد ، گورخر فراوان داشت ، بهرام گور يک گور نر و ماده را با تير به هم دوخت و از آن دشت حرکت کرد و به صحرايي رسيد ، دو شير ماده و نر بودند ، بهرام آن دو شير را از پاي در آورد در مرغزار گوسفنداني در حال چرا بودند شاه از چوپان پرسيد اين گوسفندان از آن کيست ، گفت متعلق به گوهر فروش است ، مال و منال بسيار دارد و يک دختر ماه رخ که از دست او فقط جام گيرد . بهرام با سرباز و اسبش به در خانه گوهر فروش رفت و درب خانه را زد. گوهر فروش مي پرسد چه کسي است ، بهرام گفت در شکارگاه اسب من پايش زخم برداشته و اکنون من مانده ام ترسم اينکه اسب و لگام را بدزدند گوهر فروش درب را باز کرد و تعارف نمود بهرام داخل شد خانه اي ديد آراسته و پيراسته بهرام داخل خانه شد و از دور دختر گوهر فروش را ديد او چون چشمش به بهرام افتاد تعظيم نمود و فرش انداخت و آنگاه خوان آورد از خوردني هاي گرم و دستور داد به اسب شاه چيزي بدهند . بهرام از پذيرايي گوهرفروش رضايت داشت و گوهر فروش از او نامش را پرسيد بهرام نام خود را گشسب خواند و گفت من به آواز چنگ به اين خانه آمدم و قصد ماندن نداشتم گوهر فروش نيز گفت دخترمن هم ساقي خوبي است و هم داستان مي گويد و هم آواز مي خواند و نام او آرزو است . آرزو چنگ برداشت و پيش بهرام آمد وقتي شاه را ديد گفت
کسي کو نديده است بهرام را ستوده سوار دلارام را
نگه کرد بايد بر وي توبن جز او را نماني زلشکر به کس
آرزو چنگ برداشت و بر ستايش بهرام آواز خواند بهرام از گوهر فروش خواست که دخترش را به او دهد ماهيار رو به آرزو کرد و از او پرسيد ، آرزو گفت جز او کسي ديگر را لايق همسري خود نمي بينم و اين آرزوي من است . ماهيار گفت بايد بزرگان ايران باشند تا دختر به تو دهم بهرام گفت بهانه مجوي و ماهيار به دخترش گفت تو بدين طريق راضي مي شوي ، آرزو گفت دل بد مکن و خود را به خدا بسپار و بهرام و آرزو بهم رسيدند.
سرباز بهرام تازيانه شاه را به درب خانه ماهيار آويخت تا لشکر آن بداند که شاه کجاست سپاهيان صبح وارد خانه شدند دربان خود را به ماهيار رساند و گفت مهمان ديشب تو شاه ايران بوده ماهيار به اطراف رفت و سپاه را ديد و بسيار وحشت کرد که ديشب با شاه شام خورده است فورا پيش دخترش رفت و گفت برخيز که مهمان ديشب ما شاه بوده که قصد همسري تو را داشته است چون بامداد شد شاه از خواب بيدار شد و سر و روي خود را شست و خدا را سپاس گفت و سراغ آرزو را گرفت ، آرزو با جام مي و گوشواره گرانبها و با تاجي زيبا تعظيم کنان خدمت شاه رسيد بهرام وقتي او را ديد خنديد و گفت :
بدو گفت شاه اين کجا داشتي مرا مست کردي بگذاشتي
آرزو از پدرش خواست که خدمت شاه برود ، ماهيار تعظيم کنان خدمت شاه رفت و عذرخواهي کرد بهرام عذرخواهي او را پذيرفت ، بهرام به آرزو گفت چنگ گير و بنواز آرزو اطاعت کرد.
3- آزرم دخت
اين بانو از دختران خسرو پرويز ، پادشاه ساساني مي باشد که پس از شيروئيه به پادشاهي رسيد فردوسي درباره اين بانو مي سرايد
يکي دختري بود آزرم نام زتاج بزرگي شد او شادکام
همي بود بر تخت زر چارماه به پنجم شکست اندر آمد به گاه
شد او نيز آن تخت بي شاه ماند به کام دل مرد بدخواه ماند
آزرم دخت يکي از زيباترين زنان پارسي بود و در مورد آن گفته اند که اگر عمر آزرم دخت وفا مي کرد ملکه اي به تمام معنا مي شد ولي مدت پادشاهي آزرم دخت شش ماه شد.

4- اسپنوي
اين بانو دختر تژاو مرزدار توران و و داماد افراسياب است . بيژن فرزند گيو مامور نبرد با تژاو مي گردد و در نزديکي مقر فرماندهي تژاو جنگ بين دو پهلوان ايراني و توراني در مي گيرد و چون تژاو تاب مقاومت در خود نمي بيند پاي به فرار مي گذارد و براي رسيدن به دژ شتاب مي کند تا گرفتار نشود . تژاو دختري دارد به نام اسپتوي که در زيبايي مانند ندارد ، کيخسرو پادشاه ايران به بيژن سفارش کرده است که تژاو را مکش بلکه او را با کمند بگير و اگر گريخت دختر او را که مانند ماه در ميان ستارگان است اسير کرده ، پيش من آور.
هنگام فرار تژاو اسپنوي التماس مي کند که پدر مرا تنها مگذار به همراه خود ببر پدر را دل به فرزند مي سوزد و او را بر ترک اسب خود سوار نموده است اسب را به تاختن در مي آورد پس از طي مسافتي اسب تاب نياورده از رفتن باز مي ماند . تژاو به دختر بماني به تو کاري ندارد بهتر است تو در همين مکان بماني تا من خود را به دژ برسانم. اسپنوي با پذيرفتن امر پدر فداکاري مي کند و از پست اسب به زير مي آيد تژاو گريان از دختر جدا شده و با او وداع مي کند ، دراين بين بيژن نامدار از راه مي رسد و اسپنوي را مي بيند که چهره او از برگ گل نازک تر و زيباتر است . او را بر ترک خود نشانده روي به لشکر ايران مي نهد و اسپنوي را چنان که شاه فرموده بود به دربار ايران روانه مي کند . اکنون به اشعار که حکيم در اين باره سروده توجه فرمائيد.
همي تاخت چون گرد با اسپنوي سوي راه توران نهادند روي
زماني دويد اسب جنگي تژاو نماند ايچ با اسب و با مرد تاو
فرو ماند اين اسب جنگي زکار زپس بدسگال آمد و پيش غار
تژاو مي گويد :
اگر بيژن اکنون به ما در رسد مرا و تو را عمر بر سر رسيد
تو را نيست دشمن به يکبارگي بمان تا برانم من اين بارگي
فرود آمد از پشت اسب اسپنوي تژاو از غم او پر از آب روي
براند اسب و شد نزد افراسياب پسش بيژن اندر گرفته شتاب
سبکبار گشت اسب و تندگي گرفت پسش بيژن گيو کندي گرفت
چو ديد آن رخ ماهرخ اسپنوي فرو هشته از مشک تا پاي موي
وصف زيبايي اسپنوي
رسيد اندر آن جاي بيژن فراز گرفتش هر آن خوبرخ را به ناز
پس پشت خويش اندرش جاي کرد سوي لشکر پهلوان راي کرد
چون بيژن بدان ماهرخ بنگريد بدو خيره ماند و لب اندر گزيد
بتي بد به بالاي سرو بلند اگر سرو را مشک باشد کمند
فرو هشته گيسو ز سر تازمين از ايزد بر آن ماه بود آفرين
دو زلف و دو جعدش چو مشکين زر فکندست گويي گره بر گره
به مشک به عنبر سرش بافته به ياقوت و زمرد تنش تافته
دو انگشت برسان سيمين قلم برو کرده بر غاليه صد رقم
مر او را بياورد بيژن زراه چنين تا بيامد به ايران سپاه
ايرانيان پس از شکست و فرار تژاو دژ را تصرف نموده ويران ساختند تمام اسباب و اسبان را به غارت بردند.
5- پوراندخت
دختر خسرو پرويز پادشاه ساساني بود . فردوسي چنين مي گويد
يکي دختري بود پوران به نام چو زن شاه شد کارها گشت خام
چنين گفت پس دخت پوران که من نخواهم پراکندن انجمن
زکشور کنم دور بدخواه را برآئين شاهان کنم راه را
پوراندخت دستور داد (پيروز خسرو) که اردشير پسر شيروئيه را کشته بود آوردند ، پس از عتاب بسيار (پيروز خسرو) را به کره اسبي بسته و چندين سوار را مامور کرد تا کرده اسب را تازيانه بزنند ، کره اسب پيروز خسرو را آنقدر به روي زمين کشيد تا تکه تکه شد و مرد.
6- تهمينه
تهمينه دختر پادشاه سمنگان همسر جهان پهلوان دستم دستان مي باشد . حکيم حماسه سرا ، درباره اين بانو چنين مي سرايد که روزي رستم براي نخجير و شکار به نزديک شهر سمنگان به صيد پردازد و چند گورخر شکار و کباب مي نمايد و پس از صرف و تناول آن براي رفع خستگي زين از پشت رخش گرفته رخش را به چرا در صحرا رها مي کند و در همان شکارگاه به خواب مي رود عده اي از سربازان و مردم شهر سمنگان که در آن حوالي بودند براي اينکه از رخش رستم کره اي بدست آورند ، رخش را به هر زحمتي با کمند مي گيرند و مي برند ، رستم که از خواب برمي خيزد به اطراف نظر مي افکند ، رخش را نمي بيند و از اين رو بسيار دلگير مي شود به ناچار از جاي برخاسته زين اسب بر پشت خود گذاشته ، پي رخش را يافته خود را به نزديک شهر سمنگان مي رساند . در اين جا حکيم فردوسي مي فرمايد :
چنين است رسم سراي درشت گهي پشت به زين و گهي زين به پشت
چندين تن از بزرگان سمنگان ورود تهمتن دوران ، رستم دستان را به شاه سمنگان خبر مي دهند ، پادشاه سمنگان به محض آگهي با تني چند از خاصان و بزرگان به استقبال رستم مي شتابند و رستم را با عزت و احترام تمام به کاخ خود مي برد و بزم شاهانه برپا مي کند ، رستم از گم شدن رخش اظهار نگراني مي کند پادشاه سمنگان و اعيان آن شهرستان به رستم وعده يافتن رخش را اطمينان مي دهند . تهمتن شاد گرديده به مي خوردن مي نشيند تا پاسي از شب مي گذرد و رستم عازم خواب مي شود و در مکاني مناسب به خواب مي رود.
سزاوار او جاي آرام و خواب بياراست بنهاد مشک و گلاب
هنوز چشم رستم گرم خواب نشده بود که ناگهان آهسته درب خوابگاه باز شد
يکي بنده شمعي معنبر به دست خرامان به بالين

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید